گنج

شمارهٔ ۸۷

۱۰ بیت
اگر مرا سر و جانی بود برای تو هستهلاک به ز حیاتم اگر رضای تو هست
خدا گواست که شادم به مردن از غم عشقتوگر حضورنداری ولی خدای تو هست
مرا به عمر دراز آنچنان تعلق نیستکه باکمند دو زلف گره گشای تو هست
به دوش گردنم اندر فراقت آمده بارز الفتی که سرم را به خاک پای تو هست
بیا برون کنش از جوی دیده همره اشکاگر کسی به سرای دلم سوای تو هست
اگر چه عشق به دل جای دیگری نگذاشتولی تو هم گهی ای غم بیا که جای تو هست
مرا کجا خبر از دل تو حال او دانیاگر به حلقه ی گیسوی مشک سای تو هست
هزار مرتبه پامال دست هجران شدهنوز در سر شوریده ماجرای تو هست
به التفات تو ما خوش دلیم در همه حالگرم وفای تو نبود چه غم، جفای تو هست
جفای یار صفایی کم از وفای تو نیستاگر خطا نکنم بیش از این سزای تو هست