شمارهٔ ۸۱
روشن شب عالمی ز ماه استو ز مهر تو روز من سیاه است
در راه تو دین و دل فکندیمبرخاک چه جای مال و جاه است
از ما همه جان و سر فشاندنو ز جانب دوست یک نگاه است
از فتنه ی فوج غمزه دل رادر سایه ی زلف او پناه است
چون دست به فرق ما نسودیبگذار قدم که خاک راه است
دل جویی عاشقان مسکیندر کیش شما مگر گناه است
با سرو و مه آن عذار و قد راتشبیه کمال اشتباه است
نه مه را کس به برقبا دیدنه سروی را به سر کلاه است
از دیر سخن مران صفاییبا شیخ که ز اهل خانقاه است