گنج

شمارهٔ ۷۶

۹ بیت
گرنه در خورد یار دیرین استتلخکامی به جان شیرین است
تا تو از چهره شرم مهر شدیاشک ما نیز رشک پروین است
دل سرگشته ام به چنبر عشقچون کبوتر به چنگ شاهین است
تا محرک صباست زلف تراکی دلی را امید تسکین است
در تو بیندکمال صنع حکیمعارفی را که چشم حق بین است
جز تو با هیچ کس نورزم مهرور تو پیوسته با منت کین است
کارت از تیغ کج خود آمد راستکی نیازت به تیر و زوبین است
سرکنم بی تو گر شبی به بهشتخاک و خشتم فراش و بالین است
بست تا در تو جان صفایی رانه غم دل نه ماتم دین است