گنج

شمارهٔ ۷۵

۱۲ بیت
مرا درد از شکیبایی فزون استکه دل در سینه چندین بی سکون است
ز احوالم چه پرسی کاشک خونینگواهم بر جراحات درون است
بگوخود بی تو چون پایم که در هجرعنان طاقت از دستم برون است
مهل بار فراقم بردل ریشکه آن غم بیش از این یک قطره خون است
مرا دور از لبت هر لحظه در جامبه جای می سرشک لاله گون است
به عین رحمتم یک ره نظر کنکه اشکم در رهت رشک عیون است
خدا را از دل خود پرس باریکه شوقم بر وصالت چند و چون است
مرا گه درد و گه درمان فرستادندانستم که عشقت ذوفنون است
خوری در دوستی خونم دریغاکه چرخم خصم و بختم باژگون است
به سودایت نشاطی دارم امانشاطی کم به صد غم رهنمون است
ز عهد زر به مهرت بسته میثاقنه این سودا مرا در سر کنون است
صفایی را ز رسوایی مترسانکه با عشقت خردمندی جنون است