شمارهٔ ۷۴
به جای دوستی ار دشمنی سزای من استجفا ز جانب جانان کمین جزای من است
گذشت و حسرتم افزود از آنکه گفت طبیبعلاج این مرض از لعل جان فزای من است
پس از هلاک به بالینم آی و فارغ باشکه این ملاطفت افزون ز خونبهای من است
ترا به الفت بیگانه عادتی است غریبمرا بس این که خیال تو آشنای من است
ز اقتضای قضا دور نبود این تقسیمکه قرب بهره غیر و غمت برای من است
اگر ز اهل رشادم وگر ز خیل ضلالبه دیر و کعبه دعای تو مدعای من است
ز غیب چهره برافروز وگو بمیر مرااگر شهود تو موقوف بر فنای من است
به بی وفاییت اندر جهان برآمد نامجز این ترا چه ثمر دیگر از جفای من است
کجا ز دوست صفایی مرا فراموشی استبه ملک جان و دل از وی تهی کجای من است