شمارهٔ ۶۸
تا صید تو شد مرغ مرا بال وبال استدانست که از دام تو پرواز محال است
نالیدم و صیاد ز باغم به قفس برددیگر نتوان گفت که دل بیهده نال است
در مرحله ی عشق که صد سلسله یک زلفنشگفت اگر شیر ژیان صید غزال است
سوری ثمر سرو و سمن بار صنوبراین گبن نو خیز ندانم چه نهال است
آراست فلک بدر و هلالی به دو هفتهکابروی و رخ ماه ترا این دو مثال است
بی جبهه ببین وجهش و بی جفت نگر طاقشبه رخ و ابروی تو کی بدر و هلال است
یا رب چکند با غم ایام جداییآن را که غم از هجر تو در عین وصال است
می از کف آن شاهد خورشید شمایلمسرای حرامم که بدین وجه حلال است
گر چشم نپوشی وکنی ترک تغافلدانی که صفایت ز فراقت به چه حال است