گنج

شمارهٔ ۶۷

۱۱ بیت
در بزم عشق باده سرشک روان خوش استجای سرود و مطرب ما را فغان خوش است
با روی زرد ناله ی دل زارتر نگومرغ مرا بهار نوا در خزان خوش است
از گلبن تو دیده ندوزم ز خار غیرمشتاق باغ را ستم باغبان خوش است
دامن پر اشک چشمت و مینا ز می تهیدور از بساط بزم تو جشنی چنان خوش است
پیداست حال کشته ات از تیغ خون چکاناو را زمان جای سپری این زبان خوش است
نشگفت اگر سرشک نگارم کند عذاراین قصه را ز خون جگر ترجمان خوش است
تیغ تو در جهان به سرم سایه کرد و نیزاز آفتاب محشرم این سایبان خوش است
بودت بهانه دادن بوسی بهای جانورنی هزار جان برایت رایگان خوش است
در پای دوست این سفر ای دل بریز جانجانانه را ز دست تو این ارمغان خوش است
با تاج و تخت زر نتوان سر ز راه بردما را که سر به تربت این آستان خوش است
کس رو نتابد از تو ور اینت قبول نیستقتل صفایی از جهت امتحان خوش است