شمارهٔ ۶۶
نه سر ز تیغ تو تنها بریدنم هوس استبه خاک پای تو در خون طپیدنم هوس است
زدی چو یک دو سه زخمم بدار دست که بازدوگامی از پی قاتل دویدنم هوس است
به شوق دام و قفس در بهار نیز چو دیز آشیانه و گلشن پریدنم هوس است
چو ریخت طایر دل بال و پر به دام فراقبه گوشه ی قفس آرمیدنم هوس است
به غفلت ار نگرم بی رخت به گل نظریبه دیده رخسار حوادث خلیدنم هوس است
اگر خدنگ تو بینم نشسته در دل غیرز رشک با سر مژگان کشیدنم هوس است
چودل خیال ترا تا درآورم به کناراز آن به گوشه ی خلوت خزیدنم هوس است
اگر غم تو به بازار عشق بفروشندبه ملک ومال دو عالم خریدنم هوس است
هزار خار خسانم به دل شکسته و بازگلی ز گلشن چهر تو چیدنم هوس است
چه زهرها که شد از حسرتم به کام و هنوزدمی از آن لب نوشین مکیدنم هوس است
به فسق و زهد صفایی چه کار واعظ رامرا بس این که ملامت شنیدنم هوس است
رفوی خرقه تلبیسم از ریا نه رواستکنون که جامه ی تقوی دریدنم هوس است