گنج

شمارهٔ ۶۵

۱۰ بیت
چه بسته ای که به بند وفا گرفتار استچه رسته ای که گرفتار قید اغیار است
مدان دل آنکه نه از دشنه ی محبت چاکمخوان تن آنکه نه از تاب عشق بیمار است
بها لبی که ز سر پنجه ی بتی پر خونخوشا رخی که به خون سرشک گلنار است
چه ناظری که نه از زخمه ی نگاهی زخمچه خاطری که نه در فکر دوست افگار است
چه دیده ای که نه از تیغ ابرویی خون ریزچه سینه ای که نه از غمزه ی سنان زار است
چه ساقی ای که نه از جام مهربانی مستچه ساغری که نه از صاف شوق سرشار است
چه ساجدی که به جز ابروی تواش محرابچه سالکی که نه روی ترا طلب کار است
چه عاقلی که نه سودای عشق را مجنونچه گردنی که به او، جز قلاده ی یار است
بیا به کشتنم آسان و سهل آن همه کارکه بی تو زیستنم صعب و صبر دشوار است
دمی که دوش صفایی به زیر بار تو نیستبه دوش کردن او سر یکی گران بار است