گنج

شمارهٔ ۶۳

۱۰ بیت
مرا بس شکرها از کردگار استکه یارم در بر و غم بر کنار است
اگر سنگ از فلک بارد چه تشویشحضور دلبرم رویین حصار است
به پای دوست نبود جز تو در دستبپای ای جان که هنگام نثار است
جهان ماند به جانان زنده جاویدچو او باشد مرا با جان چه کار است
دلارامی که قهرش بی دوام استگل اندامی که لطفش پایدار است
نه نایی از گزندش ناله پروازنه چشمی از جفایش اشکبار است
ز پایش سر برآوردم کم اکنونسراپا زین تغابن شرمسار است
به بوی وصل خرسندم ولی بازدل از سودای مرگم زیر بار است
ترا این مایه با ما فرط الطافز فر رحمت پروردگار است
خدایی را ثنا باید صفاییکه با چندین گناهت بردبار است