گنج

شمارهٔ ۶۲

۹ بیت
قتل عشاق نه از عارض او بیداد استکه در آیین وفا کشتن عارض داد است
کرد صیدم به نگاهی و نیامد به سرمناله ی من از این ناوک از آن صیاد است
از چه روی آه مرا قوت تأثیر نبودگرنه آهن دل او سخت تر از پولاد است
پی خون ریزی مردم نگر آن چشم و مژهکه دو صد نیش فزون درکف یک فصاد است
تیغ ابروی و سپاه مژه و چنبر زلفوادی دل وای که یک کشته و صد جلاد است
ریخت او شیر به جوی از پی شیرین من خونفرق ها از من دل شیفته تا فرهاد است
غمم آن است که نایی به مزارم پس مرگورنه دل با تعب هجر به مردن شاد است
جاودان بسته زنجیر ندم خواهد ماندبنده ای نه که دل از بند طلب آزاد است
حال یوسف نتوان گفت صفایی برآنکه حدیث غم یعقوب به گوشش باد است