شمارهٔ ۶
زنهار الا یار دلازار خدا رادر پا مفکن عهد و نگهدار وفا را
ترسم که در او برتو رسد تیر گزندیآسایش خود بنگر و مشکن دل ما را
یادت طرب انگیز و فراقت تعب آمیزعشقم چه خوش آمیخت بهم درد و دوا را
از روی منت شرم و حیا این همه تا چندهر چند خود از روی تو شرم است حیا را
زان چشم به دل نیشم و زان لعل به لب نوشجز پیش تو کشنید به هم رنج و شفا را
در عین وفا ساز جفایت عجب آرمکز یک نظر اظهار کنی خشم و رضا را
وه زان لب شیرین سخن تلخ ندیدمکس جمع کند چون تو به دشنام دعا را
لعل تو روانبخش و دهان تو نظر تنگبا آن دو که آمیخته این بخل و سخا را
گاهی به من افکن نگهی چون شود آخرسلطان بنوازد اگر از لطف گدا را
با خوف و رجا رو به تو آورد صفاییمختار تویی درحق او اخذ و عطا را