شمارهٔ ۵۹
مرا امروز اختر سازگار استزمین پامرد و گردون دستیار است
سعادت همدم و دولت هم آغوشکه آن زرین میانم درکنار است
زهی یاری که کینش بی ثبات استخهی ماهی که مهرش ا ستوار است
وفا پرور حیا خونی هوا خواهکه دلجویی و دلداریش کار است
ز مهرش پایه برتر بینم اماز فرط مهربانی خاکسار است
ولی با این کمال از غایت حسنتنی نی کز کمندش رستگار است
چه دل ها کز فراقش در فغان استچه تن ها کز برایش بی قرار است
چه لب ها کز دو لعلش پر خروش استچه سرها کز دو چشمش پر خمار است
چه جان ها کز جمالش ناصبور استچه رخ ها کز هوایش پر غبار است
از این جمع پریشان گرفتارصفایی هم به جانش خواستار است