گنج

شمارهٔ ۵۸

۱۰ بیت
به هجرم صبح روشن شام تار استلبم نالان و چشمم اشکبار است
مرا از شام هر شب تا سحرگاهبه یادت دیدگان اختر شمار است
چو در راه صبا زلف پریشانتتن از تاب فراقم بی قرار است
شبان تیره ام پهلوی تب ناکچو کانون از تف دل شعله بار است
مرا از دیده دامن غرق خونابمرا از سینه مسکن پر شرار است
سرشکم روی هامون گشته جاریفغانم سوی گردون ره سپار است
رخم خجلت ده برگ خزانیدلم شنعت زن ابر بهار است
ز مژگان ریختم بس اشک گلگونبر و دامان و جیبم لاله زار است
از این آبم فتد کشتی در آتشبه هجرم گر ورای گریه کار است
مگو با دل صفایی راز او نیزکجا کس محرم اسرار یار است