گنج

شمارهٔ ۵۴

۸ بیت
دلی در آتش عشقت سمندری آموختکز آب چشم بط آسا شناوری آموخت
ز دست تست دلی هرکجا به پای فتادکه هر بتی ز تو آداب دلبری آموخت
به جادوی تو عیان دیده ام به رأی العینکه سامری هم از او رسم ساحری آموخت
از آن خطای تو خوانم جفای خوبان راکه خصلت تو به تکران ستمگری آموخت
مرا به سینه برانگیخت حالت سپریبه غمزه تو حکیمی که خنجری آموخت
نسیم صبح که بویی بود ز باد بهشتز نکهت خم زلف تو عنبری آموخت
چو چرخ داد به چشم تو علم صیادیدل مرا به ضرورت کبوتری آموخت
گرت فتاد صفایی به خاک ره چه کندسرش به پای تو از زلف همسری آموخت