شمارهٔ ۵۳
قضا چنانکه ترا طرز دلبری آموختمرا به راه جنون رسم خود سری آموخت
چرا ز اشک و رخم سیم و زر به دامان ریختاگر نه عشق مرا کیمیاگری آموخت
مرا به جای مناعت مسالمت آوردترا به جای عنایت ستمگری آموخت
نظام غمزه اش آن چار فوج خاصه مگرجهان گشایی از افواج ناصری آموخت
دلم که خون جگر می خورد شگفت مدارز ترک مست تو قانون خون خوری آموخت
بدین کرامت و اعجاز اگر غلط نکنمعصای موسی از آن زلف اژدری آموخت
شمیم باد صبا چون نسیم صبح بهارز چین طره ی او نافه گستری آموخت
نشسته هندوی خالت به چهر آتش خیزندانمش ز کجا کیش آذری آموخت
سبق گرفت صفایی ز انوری به غزلبه وصف حسن رخت تا سخنوری آموخت