شمارهٔ ۵۲
غمت بر تابه ی عشقم چنان سوختکه زین سودا نه دل تنها که جان سوخت
جدائی در جوانی ساخت پیرمبهارم سال ها پیش از خزان سوخت
مرا دل خواست تا سوزد به کیفراز آن آتش که زد خود در میان سوخت
به پیری ز آن جوانم آتشی خاستکه هم پیر از شرارم هم جوان سوخت
مرا سوزاند و دودی برنیامدکجا زین پخته تر کس را توان سوخت
کمانی راند در کف سینه ام راکه از تیر نخستینش نشان سوخت
که دامن زد بر آن دوزخ ندانمکش از یک شعله سر تا پا جهان سوخت
شرارم نیست پیدا ورنه صدرهز آهم هم زمین هم آسمان سوخت
حدیث عاشقی از من مپرسیدکه ازتقریر یک حرفم زبان سوخت
صفائی نز شکیبائی خموشمکه زین آتش مرا بر لب فغان سوخت