شمارهٔ ۵۱
نه جان از طعن تیغم آن قدر سوختکه دل از طعنه ی تیر نظر سوخت
نه تنها دیده و دل کآتش عشقسرا پای وجودم خشک و تر سوخت
به هجرانت خروشیدم چنان سختکه کیوان را برافغانم جگر سوخت
ز اشکم رخنه در بام و در افتادز آهم پای تا سر بوم و بر سوخت
سرشکم سیل در بحر و بر افکندخروشم خاوران تا باختر سوخت
به تن صد تابم از مژگان برانگیختچه افسون ساخت کز پیکان پسر سوخت
مرا از داغ رویش روزگاری استکه دل چون شمع هر شب تا سحر سوخت
سموم غم به کشتم آتشی ریختکه شاخ خرمی را برگ و بر سوخت
به دام روزگار از کاوش چرخهمای دولتم را بال و پر سوخت
صفایی ز آن در آهم نیست تأثیرکه عشقم ناله را در دل اثر سوخت