گنج

شمارهٔ ۵۰

۱۱ بیت
چو بخت از کین اختر غافلم ساختبه مهر آن شمایل مایلم ساخت
به جهل اندر غمش افتادم آخرکمال عشق مردی کاملم ساخت
به خونم تر نشد تیغش دریغاکه هجران شرمسار از قاتلم ساخت
چو میرم در غمت شادم که اقبالبه کار جان نثاری قابلم ساخت
هم آن زلف و ذقن دیوانه ام کردهم این زنجیر و زندان عاقلم ساخت
به مرگ زندگی معمار عشقتعجب ماتم سرایی از گلم ساخت
تو گر با ما نکردی سازگاریغمت نازم که عمری با دلم ساخت
به هجران بی توام جان برنیامدغم روی تو آسان مشکلم ساخت
به دل تا بست صورت معنی دوستخیال خود ز خاطر زایلم ساخت
ز مردن سخت تر شد ماندنم چندبه خون خوردن توان بی حاصلم ساخت
هلاک آن خواست از غرقم صفاییکه این حسرت سرا برساحلم ساخت