شمارهٔ ۴۸
به توصیف تو از فرط صباحتنیفزود از ستایش جز قباحت
به لعلت در حلاوت قیمتی داشتاگر بودی شکر را این ملاحت
نماند بدر رخشانت در اخلاقندارد نطق تا داند فصاحت
اگر این است آن درج نمکسودبسا ناسور خواهد شد جراحت
به هم چشمیت عبهر آمد از باغبه جیبش سر در افتاد از وقاحت
بیا از من شنو اوصاف خود راکه در هر کشوری کردم سیاحت
نظیرت را نجستم در تنزهندیدت را ندیدم در سماحت
به دل تخم غمت اشکم ثمر دادعجب محصولی استم زین فلاحت
غریق موج اشکم تن بدین تابسمندر را بیا بنگر سباحت
صفایی جان به حسرت دادم آخرکتابت ختمم آمد زین صراحت