شمارهٔ ۴۰۴
تعالی الله چه گویم ز آن نکوییکه نیکوتر بود از هر چه گویی
پری در کسوت مردم پدیدارملک در جلد انسان رفته گویی
مرا باور نمی شد کآدمی زادبدین حد می رسد در خوب رویی
بدین خلق از خدا خواهم کرا بازبدین مهر از کجا جویم چو اویی
نه کاره یابمش بر ترک پرخاشنه مایل بینمش بر جنگ جویی
به صد منزل گریزان از مناعتبه صد فرسنگ دور از تند خویی
به نامیزد بتی خوش خوکه او راستامان بختی به جای فتنه جویی
به میدان تو تنها گشته پامالبه چوگان تو سرها کرده گویی
به سیر بوستان برخیز کز شرمبه جای خود نشیند سرو جویی
مجاور مانم آن در را که پائیمسافر آیم آن ره را که پویی
صفایی را بکش یا پیش خودکشخلاصم کن خدا را زین دورویی