گنج

شمارهٔ ۴۰

۱۲ بیت
ای در دلم زکاوش عشق تو خارهادستان سرای گلشن حسنت هزارها
از رشک سرو قامت شمشاد سایه اتسیلاب اشک می رود از جویبارها
بویی مگر ز زلف توآرد برای ویدارد چمن به راه صبا انتظارها
گر ره برند بر سر کویت بهار و دیپهلو تهی کنند ز گلشن هزارها
نازم به چهره و زلف تو کز حسن رنگ و بویآزرم تبت آمد و شرم تتارها
دامن کشان به خاک شهیدان چو بگذریآید هزار دست برون از مزارها
گه لابه گاه گریه گهی ناله گه خروشعمری به بوی وصل تو کردم چه کارها
ما درمیان موج چنین قلزمی غریقخلقی به ما نظاره کنان ازکنارها
محتاج تیپ غمزه و توپ دو زلف نیستآن کو به یک اشاره گشاید حصارها
نوشین لب تو چیست میان سواد خطشهدی که مور بسته به دورش قطارها
خالش به غمزدگان کند اغرای دلبریدر حکم یک پیاده ی او بین سوارها
یک بار اگر به فرق صفایی نهی قدماز جان و سر به پای تو ریزد نثارها