گنج

شمارهٔ ۳۹

۹ بیت
جور است اگرتلافی مهر و وفای مانبود ورای بستن و کشتن سزای ما
از قتل ما مباش هراسان که روز حشریک زخم دیگر از تو بود خونبهای ما
زیبد قصاص کشتن ما کشتنی دگراین است در قضای قیامت بنای ما
ما رابکش به یک خم ابروکه راستیحیف است برکشیدن تیغ از برای ما
سرهای ما به حلقه ی فتراک باز بندتنها نه کتشن است همین مدعای ما
تسلیم عاشقان و تقاضای عشق بینکز درد می دهند طبیبان دوای ما
بیگانگی و نقص نگر کزکمال یأسغم تیر یک نفس نشود آشنای ما
گم شد دلم به ظلمت زلفت ز راه لبباید به غیر خضر کسی رهنمای ما
ما را چو دیگران سروکاری به غیر نیستدر کوی دلبر است صفایی صفای ما