شمارهٔ ۳۸
در پی وصل جفا جوی ستم پاره ی ماتا دل از هجر نشد پاره نشد چاره ی ما
یا فراقم بکشد یا به وصالت برسیمتا چه اندیشه کند رای تو درباره ی ما
دیده در پوست نگنجد گه دیدار مگرعین شادی شده پیوند به نظاره ی ما
دیگر ایام بهار آمد و وقت است که بازعذر صد توبه بخواهد لب می خواره ی ما
شدم آشفته به عفوی کآید روشنچشم صد یوسف از این پیراهن پاره ی ما
نشترم ز آن مژه بر سینه چنان زد که هنوزمی رود خون دل از دیده به رخساره ی ما
گفتم آرم به ترحم دلت از زاری گفتچه کند قطره ی باران تو باخاره ی ما
گفتم از نوش لبت بخش من آخرکوگفتمی نسازد به مزاج توشکر پاره ی ما
الفتی هست صفایی به سهی قدانمبوده از سرو مگرتخته ی گهواره ی ما