گنج

شمارهٔ ۴

۹ بیت
اگر رخ تو بدین دست دلبری کندابه مهر خود مه و خورشید مشتری کندا
از آن دو جادوی بیمار صد چو جالینوسبه یک کرشمه جانتاب بستری کندا
دو چشم کافرت ار خون عالمی بخورندنه شه نه مفتی اسلام داوری کندا
ز روی شرم به زیر افکند سر اول پیاگر بر سرو تو شمشاد همسری کندا
تو خود بری به دهان جام و رنه باده تلخکجا به آن لب نوشین برابری کندا
سرم به پای تو ساید به وقت جان سپریگرم ستاره مسعود رهبری کندا
به بوی قرب درت زنده ام ولی غم هجرز جان خویشتنم هر زمان بری کندا
مگر کند فلک از رشک کام عیشم تلخمرا که تنگ دهان تو شکری کندا
ز صاف و درد صفایی دهن نیالایدگرش تو ساقی و لعل تو ساغری کندا