شمارهٔ ۳
کنون کز ملامت ترا نیست پروابکش تیغ بر ما بکش بی محابا
به پای تو جان خواهم افشاند روزیچه امشب به قتلم رسانی چه فردا
به خون ریزیم حکم کن بی غرامتکه نبود ز جانان جز اینم تمنا
به فرقم قدم رنجه فرما ز رأفتبه دست فراقم ببین چنگ فرسا
رود بی تو عمرم به افغان و زاریشب و روز پیوسته پنهان و پیدا
رخ از اشک جاری چو تیغ سکندردل از زخم کاری چو پهلوی دارا
نثار ترا از درم گر در آییندانم دل از دین نپایم سر از پا
دل مردم از سیر باید تسلینه چون من که شوقم فزود ازتماشا
هوای خودی در رضای تو بردمچو مفتی خدا را ندادم به خرما
به جز درگهت خوابگه بی تفاوتچه خارا و خارم چه کتان و دیبا
ترا نیست از چهر و لعلش نصیبیصفایی بشو دست زین نان و حلوا