گنج

شمارهٔ ۳۹۸

۱۰ بیت
اگر باری به باغ از در درآییدر فردوس بر گلشن گشایی
شبت مه در مقابل رخ برافروختنهان شد روز با آن روشنایی
به شب خورشید از آنرو، روی بنهفتکه شرمش آید از بی دست و پایی
به هم چشمیت عبهر دیده بگشودعجب ثم العجب زین بی حیایی
الا ای سرو با آن چهر و بالابرو بگذار از سر خودنمایی
در و یاقوت جانان را چه نسبتبه مرجان و گهر در جان فزایی
نه گوهر را بود این آبدارینه مرجان را بود این شهد خایی
چرا مهر منت در سینه انداختنبود این کار اگر کار خدایی
سیه پوشید زلفت از چه گر نیستبه داغ کشته ی عشقت عزایی
بکن چندانکه خواهی سخت روییکه ناید از صفایی سست رایی