شمارهٔ ۳۹۶
ز فرق تا قدم از عضو عضو او به اداییبه ذره ذره وجودم نشست تیر بلایی
به راه این دل مسکین ز تار طره ی مشکینفکند پیش و پس از هر طرف کمند رسایی
فتاده بر سر میدان شهیدت آن قدر از پاکه جای نیست تهی تا زنند دستی و پایی
به اشک و آه دلم کرده خو مرانم ازین درکه خوشتر از سر کویت ندیدم آب و هوایی
ز ترک افغان فارغ مدان اسیر غمت راخموش می نشد ار می رسید ناله به جایی
طبیب گو قدمی بر سر مریض بفرمارسید وقتم اگر می دهی ز لطف دوایی
به دست تست حیات و هلاک عامی و عارفکه با وجود توکس را نماند حکمی و رایی
تو گوش دار دلم را کت آمد از پی محملکه کس به ناقه از این خوبتر نبسته درایی
چو زلف زار دراز و سیاهی ای شب هجرانچرا به سر نرسیدی اگر نه روز جزایی
علاج صید هوایت نه دام بود و نه گلشنکه ناله می کند این مرغ هر نفس به نوایی
ز خوان نعمتم ای شه مران چه می شود آخراگر شود متنعم به دولت تو گدایی
صفایی از تو ننالد به کس اگر چه تو کافربه عمد خون مرا ریختی بدون خطایی