شمارهٔ ۳۹۵
تا شدی ای دوست از کنار صفاییشد چو دل از کف ز دل قرار صفایی
بو که کند بخت رهبری که دگر باربر سر کویت فتد گذار صفایی
سعد سعیدش نبود ورنه از آن درنیست جدایی به اختیار صفایی
با همه ضعف احتمال بار فراقتصبر مفرما که نیست کار صفایی
دی رود ار صد ره و بهار درآیدبی تو کجا بشکفد بهار صفایی
کی ننشیند مرا به جای تو در دلمهر تو کافی است غمگسار صفایی
در دو جهانم بتی به جز تو نبایدیاد جمالت بس است یار صفایی
گوی بدان ترک تندخو که بیاموزطرز وفا داری از نگار صفایی
شکر خدا کاین صنم ز لطف برانداخترسم شکایت به روزگار صفایی
گفتیت از در چو صبح عید درآیمتا چه کند حکم کردگار صفایی
از اثر داغ عشق بعد شهادتخون چکد از سبزه ی مزار صفایی
باشد اگر لطف دوست با همه نقصاننور صفایی زند به نار صفایی