شمارهٔ ۳۹۴
به میدانت از کشتگان نیست جانیکه بتوان به دلخواه زد دست و پایی
مرا بر مگردان ز دنبال محملاگر باید این کاروان را درایی
پس از قتلم انداختی بر سر رهندانستمت اینقر بی وفایی
به کین سازی و مهر سوزی بنازمعجب سخت رویی عجب سست رایی
دل افتادگان را به جای تفقددر اندیشه ی جور و فکر جفایی
به دستی زدی زخم و افکندی از پاکه نبود مرا مهلت مرحبایی
بپرداز از تیر دیگر رفوییبفرمای از درد دیگر دوایی
جدایی فتاد از غمت جسم و جان راچو از دل شکیب از برم تا جدایی
مریضت به رقص آید از بعد مردنبه رسم عیادت به بالینش آیی
پی صید یک دل مرا زان دو گیسوبهر سوی گسترد دام بلایی
مگر بر سر رحمش آری ز افغانصفایی چنین سر به زانو چرایی