شمارهٔ ۳۹۳
مکن از برم جدایی به طریق بی وفاییکه نیرزد آشنایی به کشاکش جدایی
به شکنجه و گزندت نکشم سر از کمندتکه گرم کشی به بندت به از آن که پر گشایی
چو اجل ز در درآید همه شادیم فزایدبه امید آنکه شاید دهد از غمم رهایی
تو و التزام دوری من و بند ناصبوریتو و لعل عیسوی دم من و درد بی دوایی
سر ما ز خاک این در همه عمر کرده افسرکه گدایی تو خوشتر ز شکوه پادشایی
دمی ای ندیم بی غم بزن از نصیحتم دممن و فسق عذر توام تو و عجب پارسایی
برو این غرور از سر بگذر و زود بگذرکه خود اعتذار بهتر ز عبادت ریایی
تو یکی به حال ما رس که نمانده جز توام کسهمه را به داوری بس تو خصوص بر صفایی