شمارهٔ ۳۸۹
با آن همه لطف و مهربانیداری سر خشم و سر گرانی
پیداست از آن دو چشم جادواقسام رموز دل ستانی
بالای تو در زمین برانگیختصد چرخ بلای ناگهانی
بشتاب به سیر باغ کآنجاستگسترده بساط کامرانی
برخیز که سرو قامتان راجاوید به جای خود نشانی
بخرام که بر سر است ما رادر پای تو شوق جان فشانی
کاندر قدمت هلاک صد باربهتر ز حیات جاودانی
برخاک تو خون خویش خوردنما را به از آب زندگانی
گفتی که به فرقتم بنه دلتا باز مرا به خود رسانی
دل کو که نهم به صبر کاو رابردی ز کفم چنانکه دانی
زنهار تو رسم صابری راآموز به ما اگر توانی
در پیریم او غلام خود خواندصد حیف صفایی از جوانی