شمارهٔ ۳۸۸
دل از دستم ربود آن یار جانینبودش گرچه قصد دل ستانی
مسلمانی از آن کافر بیاموزکه با صد کینه دارد مهربانی
به عهد پیریم یاری وفاداربه دست آمد دریغ از جوانی
ندانستم که می گردم گرفتاروگرنه می نکردم دیده بانی
به بالا رستخیزی کرده بر پایکجا بود این بلای ناگهانی
به تحریر حدیث حسن جانانقلم را نیست چندان تر زبانی
بیا بنگر میانش را به دقتبدون لفظ دریاب آن معانی
به شرط دسترس در پایت ای دوستمرا ناید دریغ از جان فشانی
مرا محکوم خود فرما که زیبدترا بر جسم و جانم حکمرانی
صفایی از وفایت نگسلد دلمکن درباره ی او بدگمانی