گنج

شمارهٔ ۳۸۴

۱۲ بیت
دریغ و درد کز این لطمه های پنهانینهاد کشور دل باز رو به ویرانی
ز دیگران بشنو شرح حال من که مراخبر ز خویش نباشد ز فرط حیرانی
چه زخمها که به دل خورد و تن بجاست هنوزمرا بسی عجب آید از این گران جانی
ببند طره ی دلم باز جو ترا چه گناهکه پرسشی بکنی ز آن غریب زندانی
به چشم کفر ندارم چرا سپاری دلکه این معامله دور است از مسلمانی
خیال وصل تو خرسند داردم ورنهز هجر حاصل من چیست جز پشیمانی
به خلد بی تو کنم زندگی به دشواریبه همره تو به دوزخ روم به آسانی
به حرمت قد و تعظیم قامتت ننشستکه ایستاده به یک پای سرو بستانی
اگر نه شرم غزال تو بند خاطر اوستنیاید از چه به شهر آهوی بیابانی
صفایی ار ز خدایت امید مغفرت استچرا بری همه فرمان نفس شیطانی
به کام خواهی اگر کارهای هر دو جهانمتاب روی ز درگاه وجه یزدانی
جهان دانش و دین آفتاب فضل و شرفسپهر مجد و کرامت حکیم کرمانی