شمارهٔ ۳۸۵
از این خشم و غرور و سرگرانیوزین بی رحمی و نامهربانی
ملامت ها کشد بر بی وفاییقیامت ها کند در دلستانی
شکایت با که گویم ز آن پری رویکه دل بربود از دستم نهانی
به تیر اولم از پا در افکندمرا آخر کشد زین شق کمانی
صنوبر گفتمش ماند به بالاولی آنرا نباشد این روانی
خرامان می رود گویی در این مرزبه راه افتاده سرو بوستانی
فرازان قامتی چون شاخ شمشادفروزان طلعتی چون نقش مانی
مگر دارد سرکشور گشاییمگر دارد دل گیتی ستانی
بیا واعظ به خلوت خانه ی خاصاگر خواهی خواص از زندگانی
عوام الناس را بگذار و بگذرچه حاصل باشدت زین خرچرانی
صفایی در صفاتش من چه گویمکه نطقم بسته شد با این روانی