گنج

شمارهٔ ۳۸۱

۱۰ بیت
ز رخ برداشت دوش آن مه جلیلیتجلی کرد بر رویم سهیلی
از آن رو روز من چون شب سیه شدبه روز آوردم از غم طرفه لیلی
به چرخم خاست ز آه سینه ابریبه خاکم ریخت ز آب دیده سیلی
مرا تنها روا نبود ملامتکه دارم در فراقش وای و ویلی
پریشان درکمندش مانده جمعیخروشان از خیالش گشته خیلی
عیان گشتی عیار زهد و پرهیزگرش مقداد دیدی یا کمیلی
وفا و مهرش اندر سینه بسیارحیا و شرمش اندر دیده خیلی
مرا بر سر ز سودایش نه شوریمرا در دل به دیدارش نه میلی
که آن آید به میزانی و وزنیکه این گنجد به مقداری و کیلی
صفایی عشق ما و حسن او بردز یاد افسانه ی مجنون و لیلی