شمارهٔ ۳۸۰
نیست عشاق تو را در دو جهان دادرسیورنه داریم ز بیداد تو فریاد بسی
چه گشایم بر بیگانه زبان از غم دوستکآشنا نیست به افسانه ما گوش کسی
رازم از دیده برون میفکند همره اشکبایدم جست به جز دل پس از این همنفسی
سیر گلشن چو قرین با غم گلچین نگرمخوشتر از گوشه دامی نه و کنج قفسی
عشقت از صید دلم گر برمد نیست عجبننگ شاهین بود البته شکار مگسی
بگذر از قرب عزیزان که درین ره هر چندبیش کوشش کنی و پیش روی باز پسی
تابش طور کجا نور کلیمالله کوبر نیفروخته مصباح کس از هر قبسی
حبذا روضه رویت که نباشد مه و ساللاله و سوریش آلوده هر خار و خسی
گفتمش کام من آخر ندهی گفت به نازچه کنم با تو صفایی چقدر بلهوسی