گنج

شمارهٔ ۳۷۷

۹ بیت
روی در پرده نهان کرده پریکه مبادا دلش از دست بری
آهم از حسرت ماهت همه شببر ثریا شد و اشکم به ثری
نیست جز چشم من و طلعت توپرده داری که کند پرده دری
سر و جان در قدمت خواهم باختبخت نیکم کند ار راهبری
دیده تا دل به لبت بست مرابهره ای نیست به جز خون جگری
چین ازین و آن دگر از چین این استفرق زلف تو و مشک تتری
می درد پرده ات ای گل زنهارپیش آن روی مکن جلوه گری
زلف برگرد رخش از دو طرفدرنگر فتنه ی دور قمری
دل صفایی ز کفش نتوان بردبرو از کف بنه این حیله وری