شمارهٔ ۳۷۸
یار در پرده کند دل شکریوای بر ما کند ار جلوه گری
مرغ دل مان به دامت همه عمرشد نشاطم غم بی بال و پری
ذل و فقرم سبب قرب تو گشتخرما دولت بی پا و سری
تا شرف یافتم از خاک درتجانم آسوده دل از دربدری
جز به مهر تو مرا دید و شنودباشد از غایت کوری و کری
هست تا اشک سفید و رخ زردنیست ما را غم بی سیم و زری
آنکه چون اشک شد از دیده مگربازش آریم به آه سحری
همه از سخت دلی های تو نیستناله را علت این بی اثری
سر صفایی به رهت ساید و هستخاک پای تو به از تاجوری