گنج

شمارهٔ ۳۷۵

۹ بیت
سعادتی است زمین را تو چون بر آن گذریکرامتی است فلک را تو چون در آن نگری
دریغ و درد که آغاز آشنایی مابه کام غیر چو عمر عزیز می گذری
به ناامیدی و افسوس وحسرتم مپسندکدام تاب و تحمل که بینمت سفری
چه کرده ام که سزاوار رنج هجرانمخدای را که هلاکم مکن به خون جگری
بریز خون من آنگه عزیمت سفر آرچرا به دست فراقم به زندگی سپری
اگر به دست خود اکنون مرا کشی به از آنکه عمر در غم هجران همی شود سپری
ببر سر من و بار از برم ببند و برودلت ز صحبت ما گر ملول گشت و بری
حدیث عشق بپوشیدمی ز دشمن و دوستاگر سرشک نکردی به خیره پرده دری
دلت ز آه صفایی به رحم نامد نرمثمر نبود فغان را ز فرط بی اثری