شمارهٔ ۳۷۲
شد مرا عمر در وفا سپریتو هنوز از جفا نگشته بری
مرغ این باغ را چه سودا خاستکه کند جای نغمه نوحه گری
گشته رسوای روی او چه کنمگل نداند ورای پرده دری
جهد کردم که دل بدو ندهمآدمی دست چون برد ز پری
غنچه را غیرت گلش در باغداشت هر صبحدم به جامه دری
دادم آخر به کشتن از نالهشاکرم با کمال بی اثری
دل در آن زلف مشکبو آموختاز دو لعل تو رسم خون جگری
عیب جویی صفایی از همه وجهعیب باشد ز مردم هنری
کامل آن یک تن است و باقی راهست نقصی بهر که در نگری