گنج

شمارهٔ ۳۷۱

۹ بیت
یار از رخ نکرده جلوه گریهست دل را خیال پرده دری
کردی انکار حسن شاهد مانیست این جز گناه بی بصری
روی از این در به درگه که کنمکه مرا نیست خوی دربدری
وقت شد کز رخم بشویی گردخاک بیزی بس است و خون جگری
در مقامی که جز هنر نخرندتا چه ازرم به عیب بی هنری
تا خبر گشتم از تو دورترمخرما روزگار بی خبری
شب و روزم به خوشدلی پرداختگریه ی شام و ناله ی سحری
جویی از ملک جاودان ای دلخاکساری بخر به تاجوری
تا صفایی کشید باده ی عشقزهر درکام وی کند شکری