شمارهٔ ۳۶۳
سر به فتراکم نخواهی بست بعد از جانسپاریتا مرا باز از رقیبان حاصل آید شرمساری
گر ز خویشم رانده بودی خو به حرمان کرده بودمنیست الا ناامیدی حاصل امیدواری
جز دل من کز پی زلف دلاویز تو خون شدحاش لله خون ندیدم خیزد از مشک تتاری
دفع غم را می خورم و امید کاندازد به حشرمعدل حق برگردن هجران گناه می گساری
گل کنم ز اشک آستانت و آستین ها گوهر آرمدانم ار وصلت به زر گردد میسر یا به زاری
در شب هجران به خود پیچیم چون زلف تو تا کیدل ز رشک بی قراران من زتاب بی قراری
نذر کردم تا فرو ریزم به مزد شست و بازوجان به پاس قاتل ار بیرون برم زین زخم کاری
خواری اغیار بردم تا عزیز آیم دریغاشد همینم پیش یاران مایهٔ بیاعتباری
راز دل آخر صفایی اوفتاد از پرده بیرونز آستین چندانکه کردم در نظرها پرده داری