گنج

شمارهٔ ۳۶۲

۹ بیت
به کیش من که حرام است غیر فکر تو کارینظر حلال نباشد به ماسوای تو باری
دل اختلاط ترا برگزیده از همه عالمکه دیده در همه عالم ندیده چون تو نگاری
به طرف عارضت آن زلفکان تافته مانابه گرد لاله ز سنبل کشیده اند حصاری
خطت دمید ز رخ یا قضا به خامه ی قدرتز مشک بر ورق گل نگاشت خط غباری
مرا به ملک دل این سان که عشق تاخت دو اسبهغریب نیست که گیرد حصارها به سواری
شدی و بر سر راهت فشاندم اشک از آن روکه گرد ره ننشاند به دامن تو غباری
به یاد وادی عشقت کشم چو غنچه به مژگانمرا به پای دل آنجا خلیده هر سر خاری
علاج هجر تو دانم تحمل است و ندارمتوان و طاقت و تابی سکون و صبر و قراری
خدای را به صفایی نظر دریغ مفرماعزیز را چه زیان زاید از رعایت خواری