گنج

شمارهٔ ۳۶۱

۱۱ بیت
به پایت حاصلم زین سر سپاریچه باشد گر نباشد جان نثاری
میفشان دامن از صیدم خدا رابه چندین حسرت و امیدواری
فزود از حسن و استغنا و نازتمرا عجز و نیاز و خاکساری
به عشقت رستم از غمهای بسیارسزد گر منتم بر جان گذاری
ترا در خورد آن چندان کرامتندارم هدیه ای جز شرمساری
به چرخ خواجگی سایم سر فخرکه یک ره بنده خویشم شماری
چو زلف تابدارت هر شب از سربه خود پیچم ز تاب بی قراری
به داغ لعلت از جزع در ربارگهر ریزم چو ابر بهاری
مرا بردی ز خاطر بارک اللهمگر این بود شرط حق گزاری
بیا کز حد غمم بگذشته در هجراگر داری هوای غمگساری
صفایی گر ترا اعزاز بایدبه عهد دوست تن در ده به خواری