شمارهٔ ۳۶۰
نبود و نیست ترا جز جفای من کاریز حسن خویش چه دیگر برای من داری
گلم نبود تمنا از آن دریغ خورمکه نیست بهره ازین گلشنم به جز خواری
هنوزم از تو مداوا نگشته درد نخستنهی به روی دل از درد دیگرم باری
به بزم می تو اگر غایبی مرا چه حضوررقیب اگر چه به رحمت نواز دم باری
چو رخ نهفت بهاران و دی پدید آمدهزار خوش نکند دل به هیچ گلزاری
چه شد بهای محبت که در دیار شمانشد پدید وفای مرا خریداری
وفا به قیمت جان می خرم ولی چه کنمکه این متاع ندیدم به هیچ بازاری
کنی زبان ملامت ز عاشقان کوتهاگر کمند بلا را چو من گرفتاری
من از برای تو اغیار خوانده یاران راتو برخلاف من آوخ که یار اغیاری
صفایی او چو وفا را جفا کند کیفرتو بیش ازین به ستم های او سزاواری