شمارهٔ ۳۵۸
رسید جان به لبم ز انتظار و تیغ کشیدیفدای دست تو زودم بکش که دیر رسیدی
زدی چو زخم و فکندی نکشته مگذرم از سرکه دیده بر سر راهت گشوده ام به امیدی
نه درد دل به توگفتم نه رازی از تو شنفتممرا نداد تماشا مجال گفت و شنیدی
ترا چه شد که ز قهر و غرور و ناز و مناعتپس از فکندن و بستن، ز صید خویش رمیدی
مرا به عشق تو زین پس ملامتی نکندکسچرا که پرده پرهیز شیخ و شاب دریدی
گزند غارت گلچین به سیر باغ نیرزدبه گوشه ی قفس ای مرغ دل چرا نخزیدی
ز گلشنت همه در دل خلید خار تغابنعبث ز حلقه ی دامش به آشیانه پریدی
ز ناله های من آسوده نیست خاطر جانانچه بودی ار عوض اشک دل ز دیده چکیدی
غم حبیب به چشم رقیب می ننمودمگر اشک پرده در از دیده بر رخم ندویدی
به شست و بازوی صیاد نازمت که چو بسملبه یک خدنگ صفایی به خون خویش طپیدی