گنج

شمارهٔ ۳۵۵

۱۰ بیت
تاهمچو من از عشق گرفتار نگردیاز کشمکش هجر خبردار نگردی
هرگز نشماری غم عشاق به یک موتا بسته ی آن طره طرار نگردی
کارت به طبیبان جفا پیشه نیفتادکآگاه ز حال دل بیمار نگردی
چون زلف سیه روز و پریشان شوی ای دلزنهار دگر گرد رخ یار نگردی
دامن مکن آلوده به خون دلم ای خوابپیرامن این دیدهٔ بیدار نگردی
ترسم که بسوزی تو هم از آتشم ای غمگرد دل پرتاب و شرربار نگردی
سر در قدم یار عزیزت نکند جایتا خاک صفت در ره او خوار نگردی
بر حیرت من بین و از آن روی نظر بندتا فتنهٔ آن جادوی سحار نگردی
تا سینه ز فکر رخ و زلفش نکنی پرخالی ز خیال بت و زنار نگردی
ز آن می که صفایی اثرش بی خودی آمدشرط خرد آن است که هشیار نگردی