گنج

شمارهٔ ۳۵۳

۹ بیت
مگو از بندت ای صیاد خرسندم به آزادیکه صید عشق را باشد رهایی قید و غم شادی
مرا انسی است با صیاد خود کز شوق جان دادننه غمناکم به آزردن نه دل شادم به آزادی
به حسن و دلبری لیلی کمین شاگرد مجنونتندانم از کجا آموختی این مایه استادی
به خون خفت از نخستین تیر صیدت کاش صیادانبیاموزند از آن شست و بازو رسم صیادی
به چشمم مو نمود اول به گردن شد طناب آخرمگر آموخت از فرهاد زلفت طرز شیادی
ز چشم مست و نوشین لب ز چشم افکند یکبارمرا هم ناب خلاری و هم دکان قنادی
بیا اسرار راه عشق را از رهروان بشنوکه ما پیدا و پنهان واقفیم از وضع آن وادی
ورای مگ ناکامان و خون کشتگان آنجانیابی بوی آسایش نبینی رنگ آبادی
صفایی گر سفر خواهی به شهر عاشقی کردنوداع عقل کن کاین ره جنون می بایدت هادی