گنج

شمارهٔ ۳۵۲

۹ بیت
گفتم بگویمت که صنوبر به قامتیدیدم در آن نبود چنان استقامتی
مژگان ز موج اشک کنم رشک آبشارتا جا به جوی دیده کند سرو قامتی
از سحر زلف و چهر تو با آن عصا و دستبالله نبود معجز موسی کرامتی
تنها نه من سر از تو نپیچم که هیچ کساز جان خویش بر تو ندارد لآمتی
خونی که ریخت چشم تو نبود سیاستینهبی که کرد ترک تو نبود غرامتی
امری که نهی تست نباشد تأسفیکاری که بهر تست ندارد ندامتی
از مدعی عیان بود آثار صدق و کذبدعوی عاشقی نبود بی علامتی
مردیم اجل نیامده بر سر بلی نبودکس را به شهر عشق تو چندان اقامتی
خیرم نخواست بلکه صفایی ز رشک بودراند ار کسم ز شیوه ی رندی ملامتی